یکشنبه بیست و نهم آبان 1390
شعر
تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت
خداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی . . .
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
شعر
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که
می گوید
پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندان بان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی، چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جان کاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم
کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش، شده گریه
که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که:
بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبان گاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
.
.
.
.
.
زنی را می شناسم
من
سیمین بهبهانی
دوشنبه بیست و سوم آبان 1390
گفته ها
1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ
ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ
محتاجاند.
دست نده.
* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای.
گاه اقبالی بزرگ است.
قواعد را فرابگیر.
نده.
را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.
ارزشهای خود را بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.
است.
یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.
عشق در محیط خانه و خانواده است.
او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از
گلایههای قدیم نگیر.
جاودانگی است.
نرفتهای.
هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.
ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به
دست آوردهای.
یکشنبه پانزدهم آبان 1390
گفته ها
خدواندا دستانم خالی ست،قلبم پراز آرزوهای دست نیافتنیست.
یا دستانم را توانا ساز ،یا درونم را از آرزو های دست نیافتنی تهی ساز...
روز عرفه، روز رویش گلستان رحمت، روز نگین انگشتری ذی الحجه و روز دعا و استجابت بر شما آسمانیان مبارک
چهارشنبه چهارم آبان 1390
زن
بانوی خانه یا خدمتکار آقا!

برخی از زنان از صبح تا شب در خانه مشغول کار و فعالیت و فداکاری هستند .اما کمتر مورد تقدیر و طرف عشق همسرشان واقع می شوند .اگر فداکاری و احسان ،موجب محبت و دوستی می شود ،نتیجه زحمات اینها کجا می رود؟
خدمت در خانه اگرچه بسیار نیکو و لازم است اما نباید چنان وقت بانوی خانه را به خود اختصاص دهد که از او یک خدمتکار حرفه ای بسازد ؛خدمتکاری که حوصله و رغبتی برای دلربایی و رفاقت نداشته باشد. چنین بانویی تمام هنر دلربایی اش در داشتن رابطه جنسی،خلاصه می شود که چنین چیزی موجد فضای عاطفی نخواهد بود بلکه تنها نوعی رفع نیاز است .اینها دقیقا شرایط یک خدمتکار از نوع سنتی است.
البته با کمی ارفاق اسم ایشان را خدمتکار آقا گذاشتیم .زیرا در بسیاری از این خانواده ها زنان در واقع خدمتکار اسباب و اثاثیه منزل هستند .گاهی علاقه ی زنان به تجملات، انبوهی از وسایل تزیینی را در خانه جمع می کند که تمیز نگهداشتن آنها از بانوی خانه ، یک خدمتکار همیشه مشغول می سازد .این خدمات در نظر مردها نه تنها موجب محبت و الفت و در خور ستایش نیستند، بلکه به کلی بی ارزشند.
خانم جینا لمبروزو از روانشناسان معروف در روانشناسی زن می گوید :
«آنچه عموماً در مرد منشأ جاذبه ی جنسی واقع میشود، لذات حسی است. مفهوم این جاذبه برای مرد عبارتست از قوه ی کششی که وی را به سوی زنی خوش سیما و خوش ظاهر کشانده و او را مورد پسند قرار میدهد. یعنی خوش ذوقی در لباس، شیرینی در حرکات، موزونیت در اندام و ملاحت در شیوه ی سخنگویی زن که موجب اشتیاق مرد گشته و برای به دست آوردن آن زن سعی و کوشش مینماید.» (روح زن ،اثر جینا لمب روزو ،ص 29).
وقتی سخن از جاذبه جنسی به میان می آید فورا اذهان به سمت مسائل جنسی سوق داده می شود در حالیکه منظور جاذبه ای است که انسان به امتیازات جنس مخالف دارد .مثلا زن عاشق شجاعت جنس مردانه و مرد عاشق عشوه گریهای جنس زنانه است. همین جاذبه می تواند فعال کننده عواطف عمیق ما نیز باشد. این جاذبه ارتباطی با خدمتکاری زن در خانه ندارد.
عشق مرد ارتباطی با فداکاریها و نیکوکاریهای زن ندارد و اساساً این چیزها در عالم عشق مردانه بی مفهوم است. هر چند ممکن است قدردانی، ستایش و تحسین مردان را برانگیزد. پرواضح است که این نگاه برخاسته از نگرش مادی و جنسیتی محض به زن است.(اقتباس از کتاب روح زن )
عشق جنسیتی لوازم مخصوص خودش را می طلبد .نظافت و انضباط خانه و ...اگر چه میتواند موجب آرامش مرد شده و محبتهای عمیق انسانی به وجود آورد که در روزهای "مبادا" به خوبی جلوه خواهند کرد، اما مولد آن عشق جنسیتی محسوسی که هم اکنون بتواند لحظات خوشی را بین همسران پدید آورد، نخواهد بود .
لذا گاهی می بینیم مردی که دارای همسر بسیار با اخلاقی است به او پشت می کند و فریفته زن عشوه گری می شود که با "خط چشم "از او دلبری کرده است .این مطلب اگرچه نشاندهنده قدرناشناسی و بولهوسی مرد است ، نشانه ی غفلت زن از شان و منزلت خود به عنوان بانوی خانه نیز هست.
ویژگیهای بانوی خانه

اولین ویژگی بانوی خانه لطافت و زیبایی و نهایتا دلبری اوست .به خاطر داشته باشید که مطلقا هیچ زنی زشت نیست.بلکه هر کس با نوعی آرایش و تیپ می تواند چهره زیبای منحصر به فردی داشته باشد .هرکس با هر اندامی می تواند نوعی لباس بپوشد که او را زیبا کند .بنابراین به جای اینکه بگوییم بعضی ها زشت هستند، بهتر است بگوییم بعضی ها شلخته و بی سلیقه هستند.به همین جهت در روایات از زنان زیبا تقدیر شده است .حال آنکه اگر زیبایی خدادادی بود و دخالت ما در آن تاثیری نداشت این روایات بی اساس و بی معنا بودند .
بانوان توجه داشته باشند که راه فریب مرد از چشم است و راه فریب زن از گوش .مرد شیفته آنچه می بیند می شود و زن گرفتار آنچه می شنود.آرایش خاص زنانه و دلبریهای رفتاری او چیزی است که همیشه مورد توجه و محرک عشق مرد است و واکنشی را که مخصوص به جنس اوست را سبب می شود.
در حدیث نبوی است که «سزاوار نیست زن خود را زینت نکند هر چند به آویختن گلوبندی به گردن باشد.»
البته تنها آراستگی و زیبایی کافی نیست .لطافت اخلاقی و رفتاری اهمیت بیشتری دارد که با هوش و زیرکی حاصل خواهد شد.به عنوان مثال گفتنی است که بانوی خانه دائما در آشپزخانه در حال تق توق کردن نیست .بلکه ساعاتی را در کنار همسرش به دیدن فیلمی و خوردن میوه ای و ... سپری خواهد کرد.هرچند به نظر اتلاف وقت بیاید مقید بودن به این فرصتها اهمیت زیادی در عواطف جاری بین همسران دارد.این دور هم بودن، انس و الفت ها را بیشتر کرده و فضایی را برای گپ و گفتگوهایی دوستانه و محبت آمیز به وجود می آورد.
انسیه نوش آبادی
بخش خانواده ایرانی تبیان
به کلوب امام رضا (ع) بپیوندید


یکشنبه یکم آبان 1390
گفته ها
همیشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خداست
و قدم هایمان باید طوری باشد که حتی دانه کشی زیر پایمان له نشود . . .
شنبه سی ام مهر 1390
افسوس
که ریه های تو !
میدانی! درد آور است من آزاد نباشم
که تو به گناه نیفتی..!
قوس های بدنم
... ... بیشتر از تفکرم به چشمهایت می آیند !
دردم می آید که باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم
دوشنبه یازدهم مهر 1390
گفته ها
امواج زندگی حتی اگه تو را به ته دریا میبرد ٬ با آغوش باز پذیرا باش !
آن ماهی که همیشه بر سطح آب میبینی ٬ مرده است
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390
گفته ها
لحظات شادی خدارو ستایش کن، لحظات سختی خدارو جستجو کن،
لحظات آرامش خدارو مناجات کن، لحظات دردآور به خدا اعتماد کن و در تمام
لحظات خدارو شکرکن
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390
گفته ها
بــازی روزگـــار (از دلنوشتههای دكتر حسابی)

بازی روزگار را نمی فهمم؛ من تو را دوست میدارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!
داستان غمانگیز زندگی این نیست که انسانها فنا میشوند، این است که آنان از دوست داشتن بازمیمانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمیآوریم؛ پس بیاییم آنچه را که به دست میآوریم، دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمیشود؛ بلكه آنچه عاشقش میشود در نظرش زیباست!
انسانهای بزرگ دو دل دارند؛ دلی که درد میکشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند؛ ولی کسی دوست ندارد که بمیرد...!
عشق مانند نواختن پیانو است؛ ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد؛ پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم، تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود میشود.
عشق در لحظه پدید میآید و دوست داشتن در امتداد زمان؛ و این اساسیترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن
است.
راه دوست داشتن هر چیز، درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.
انسان چیست ؟ شنبه به دنیا میآید؛ یكشنبه راه میرود؛ دوشنبه عاشق میشود؛ سهشنبه شكست میخورد؛ چهارشنبه ازدواج میكند؛ پنجشنبه به بستر بیماری میافتد؛ و بالاخره جمعه میمیرد!
فرصتهای زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چهقدر محدود است.

